زنجیر نقره
در بازگشت به دو مطلب پیش تر از این که می گفت: تفنگ دست نقره ام داد و بیداد
امشب دیدم زنجیر نقره ام نیست. داد و بیداد، داد و بیداد
همین!
دلم که می گیرد
دلم که می گیرد، تازه به یاد می آورم چقدر حرف های نگفته دارم. چقدر حرف های ناشنیده.
دلم که می گیرد، آرزو می کنم کاش مهربانتر بودم.
دلم که می گیرد، هوای بارانی این سرزمین یخی را به آفتاب زیبای بهاریش ترجیح می دهم.
دلم که می گیرد، می شمارم روزهای هدر رفته ام را.
دلم که می گیرد، در ذهنم به خط می کنم همۀ آنهایی که نامردی کردند در حقم. چه ساده بودم که لبخندشان را به حساب مهربانی می گذاشتم.
دلم که می گیرد، چرتکۀ دلم را رو می کنم. حساب می کنم چقدر نامردی بدهکارم.
دلم که می گیرد...
تفنگ دسته نقره
عاشق این آهنگم: می گن اسبت رفیق روز جنگه خواننده: شهرام ناظری
مو می گویم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره
سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره ام را فروختم
برای دل قبای ترمه دوختم
فرستادم برایم پس فرستاد
تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد
هر که او از همزبانی شد جدا
بینوا شد گر چه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جویی از گلاب
چون که گل رفت آن گلستان درگذشت
نشنوی زان پس زبلبل سرگذشت
همه چی آرومه
همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم...
این آهنگیه که من امشب همش گوش می دم. بارون میاد، یه بارون واقعی سوئدی!
همه چی آرومه، غصّه ها خوابیدن...
می طلبه یه آهنگ بذاری، لای پنجره رو باز کنی و نور اتاق رو کم... و در نهایت یک غذای خوشمزه در حال پختن...تاس کباب، محصول بنفشه!
بگو این آرامش تا ابد پا برجاست
فلسفه
در عمرم فکر نمی کردم روزی سر کلاس فلسفه بشینم، چه برسه به اینکه امتحان این درس رو بدم. در این لحظه که دارم این مطلب رو می نویسم، سر جلسۀ امتحان درس Philosophy of Science (فلسفۀ علم) هستم. توضیح بدم که این امتحان به صوررت جلسۀ بحث گروهی برگزار می شه.
از وقتی این درس رو گرفتم همش دارم فکر می کنم این کلمه ها و لغات های عجیب غریب که من اصلاً نمی فهمم به درد کی می خوره، رسماً ما رو گذاشته سر کار. کلّاً من با پیچیده کردن موضوعات موافق نیستم و این در حالیه که فلسفه کارش اصولاً پیچیده سازی مسائله. شاید هم می خوان ما بفهمیم شاه کلید پیشرفت علم دست فلاسفه است!
به هر حال با وجود امتحان امروز واقعاً آرزو می کنم که نمره بگیرم و دیگه چشمم به قیافۀ این درس نیافته! 

دانشجو، موجودی اصلاح ناپذیر!
پیش درآمد: من در آگوست سال ۲۰۰۷ به سوئد اومدم و دورۀ فوق لیسانس رو شروع کردم. در ژوئن ۲۰۰۹ این دوره رو تموم کردم و بعد از اون هم یعنی سپتامبر ۲۰۰۹ دورۀ دکترا رو شروع کردم.
متن اصلی:
همیشه فکر می کردم غر زدن و نگاه کردن به ساعت سر کلاس و کارهایی از این دست مال دانشجوهای لیسانس و بعضی دانشجوهای فوق لیسانسه. امّا با شرکت در کلاس ها و سمینارهای دکتری متوجّه شدم که نخیر این بیماری از ازل تا ابد و از شرق تا غرب بین دانشجویان مقاطع مختلف شایعه.
یادمه سال اوّل دبیرستان یه معلّم دانش اجتماعی داشتیم که تازه فوق لیسانس گرفته بود (البتّه هم سن و سال مامان من بود و بچه هاش هم، هم سن و سال من). این معلّم ما می گفت: فکر نکنید من شما ها رو درک نمی کنم. من خودم تازه فوق لیسانسم رو تموم کردم. می دونم وقتی حوصله نداری و خوابت میاد و معلّم داره اون جلو حرف می زنه، دلت می خواد پاشی بزنی تو سرش!!!
حالا به اینا، تکالیف انجام نشده و پیچونده شده، هر ۳۰ ثاینه یکبار ساعت نگاه کردن، SMS بازی و ۱۰۰ تا کار نامربوط دیگه رو هم اضافه کنید! در واقع دانشجو موجود اصلاح ناپذیریه. یعنی اگه همین الان این استاد ما رو ببری بنشونی سر یه کلاس به عنوان دانشجو، به احتمال خیلی زیاد همین رفتار رو ازش خواهی دید.
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
رسما داره حالم به هم می خوره از این موجودات چرند بیخود و مزخرف. صد رحمت به گاومیش، اقلّا گاومیش اینهمه ادّعا نداره.
اگه من یه چیزی رو یه کم ناجور بگم، به روح لطیف دوستان ضربه می خوره و کلّی سخنرانی ایراد می کنن در باب اخلاق نامناسب اینجانب. ولی خودشون هرچی که دوست دارن می گن و در اینجاست که بنده باید ظرفیت داشته باشم. به این می گن شعور و تمدّن.
امروز اینقدر شعور و تمدّن تحویلم دادن که رسما احساس تهوّع می کنم ... 
زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید!
اینم شده حکایت کار ما.
از یه طرف باید کارهای به قول این خارجیا Research رو انجام بدم، از یه طرف یک تُن مقاله باید بخونم برای کلاس هفتۀ بعد، از طرف دیگه مریضی هم به اینا اضافه شد. حالا این همه هیچی، مقاله ای که باید برای کنفرانس پرتغال بفرستیم و داده بودیم یک شخص محترمی برامون بخونه نیاز به بازنگری اساسی داره. دوستان توجّه کنید که مهلت ارسال روز جمعه است.
کلّا همه چیز گل و بلبله!
آشپزی آخر هفته
اینم یه آپدیت فوری و فوتی!
امروز هم مرغ رو سوزوندم هم پیاز داغ یه غذای دیگه رو. دستم درد نکنه با اینهمه هنری که به خرج می دم!
تفریحات
فردا جمعه است و اینجا شب تعطیله. بیشتر ملّت هم که عشق کلاب و بار رفتن هستند، فردا شب و پس فردا شب خودشونو خفه می کنند و انواع و اقسام جانفشانی ها رو در این راه انجام می دن. منم طبق معمول این دو سال و خورده ای، باید واسهء دیگران توضیح بدم چرا از اینجور جاها خوشم نمیاد. خیلی وقت ها هم طرف درصدد برمیاد منو از جهل مرکّب نجات بده و بهم بفهمونه چه نعمت بزرگی رو دارم نادیده می گیرم:
- کلاب نمیری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 





مگه می شه؟؟؟
- وااااااااای! پس شب تعطیل چی کار می کنی؟
- نمی دونی چقدر خوش می گذره! حالا یه بار بیا، می بینی!
- ...
همچین به آدم نگاه می کنن که انکار بهشون گفتی بجای لیوان تو آبکش آب می خوری!
اگه کلاب نرفتن من از نظر اینها عجیبه، به نظر من عجیبتر اینه که آدم هر هفته یک (یا فوقش ٣-٢) جای ثابت و تکراری بره و همون کارهای ثابت و تکراری قبلی رو انجام بده. لابد خیلی متنوّع و سرگرم کننده است!
شما چی می گید؟

